خرید بک لینک
سال های دبیرستان که کلاس زبان می رفتیم، تا صحبت از بحث آزاد سر کلاس می شد، همیشه پایه ثابت این بحث ها صحبت از رابطه دختر و پسر بود. تقریباً همه همسن بودیم با کمی اختلاف و خب، در آن دوران چه بحثی مهمتر، هیجان انگیز تر و جذّاب تر از این بحث. یادم هست همان موقع هم این موضوع برای اغلب ما جالب بود که چطور حرف هایی را که رویمان نمی شد به فارسی بزنیم به انگلیسی پشت سر هم ردیف می کردیم. انگار زبان فارسی منطقه شرم و حیا بود و زبان انگلیسی منطقه ای ورای شرم معمول. مطمئنم اگر فرانسه یا آلمانی هم بود قصه از همین قرار بود. انگار زبان فارسی ما را به آدم ها و فضاهایی وصل می کرد که در حضورشان شرم می کردیم. این تجربه در کلاس های مختلط بیشتر اتفاق می افتاد. همان حرف هایی را که به انگلیسی به هم می زدیم رویمان نمی شد به فارسی به هم بزنیم یا همان چیزهایی را که در کلاس به هم می گفتیم، بیرون از کلاس حتی نمی توانستیم به انگلیسی به هم بگوییم. انگار کلاس زبان، جای دیگر و زبان ِ خارجی، جغرافیای دیگری بود و شرم ( لااقل آن میزان زیادش در آن سال ها) مال جا و زبانی بود که ما، پدر و مادرهایمان، معلّم ها، دوست و آشن

برچسب: نویسنده: سارا شجاعی تاريخ: يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 4:25

پیش از اینکه ضرورت(سرطان آبان)، آن دو را از هم جدا کند و قصه این عشق به اجبار به پایان برسد، کاوه می میرد تا مردنِ آبان، این بار نه از سر ِ ضرورت و ناگزیری که از سر اشتیاق و امید باشد. حوالی آخر فیلم، آبان که در بستر بیماری افتاده و به سختی قدم از قدم بر می دارد، معجزه ای از خدا می خواهد؛ اینکه بتواند تا کندلوس برود و نزدیک کاوه بمیرد. اما آیا همه جذّابیت فیلم باغ های کندلوس در همین است؟ به ندرت به کسی بر خورده ام که این فیلم را به اندازه من دیده باشد و از دیدنش همین اندازه لذّت ببرد. باغ های کندلوس، روایت ِ عشق (به عقیده من) بفرجامی است که نه با نرسیدن ناکام می ماند و نه در روزمرّگی بزرگسالی رنگ می بازد. هرچند ایرج کریمی در جایی از فیلم، زوج عاشق مسن تری را هم نشان می دهد، اما در قصه آنان هم صحبت از نوعی مردن است که مرگ دیگری را تبدیل به نوعی اشتیاق می کند. در عاشقانه های این فیلم، جایی برای نرسیدن یا زوال تدریجی نیست. مرگ، پیش از تباهی فرا می رسد و همه چیز در اوج تمام می شود. و همین است که باغ های کندلوس را به روایت ِ یک عاشقانه بفرجام تبدیل می کند. آدم ها در فیلم باغ های کندلوس

برچسب: عشق و مرگ,عشق و مرگ وودی آلن,عشق و مرگ دوبله فارسی, نویسنده: سارا شجاعی تاريخ: يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 4:25

چند قبر آنطرفتر ایستاده بود. لابه لای زن هایی که همه چادر مشکی به سر داشتند. عینک دودی زده بود و پشتش به او بود. چند لحظه قبل که سینی خرما به دست، از سمت مردها بر میگشت، نیمرخش را دیده بود و تردید نداشت که خود اوست. چقدر چادر مشکی به او میآمد. تازه باران آمده بود و مهتاب چادرش را با دست گرفته بود که به گل و لای میان قبرها کشیده نشود. ژاکتِ قهوه ایش آشنا بود. شاید هم اشتباه میکرد. چهار سال میشد او را ندیده بود. هیچ چیزِ آشنایی در او نمیدید. نه چادر، نه عینک دودی، نه کفش. شاید این ژاکت مال آن روزها باشد. خندهاش گرفت. نه. ژاکتش هم آشنا نبود. آدمهایی که دور قبر ایستاده بودند را هم نمیشناخت. کفش، چادر، عینک، آدمها... مگر چند سال گذشته بود؟ شاید اشتباه میکرد. شاید کس دیگری را با مهتاب اشتباه گرفته بود. یکی بلند فریاد زد: "بر خاتم انبیا محمد صلوات...". صدای صلواتِ جمعیت بلند شد. خانمها جمع شده بودند دور قبر و گریه میکردند. دوباره همان مرد با صدای بلند گفت:"رحم الله من یقرأ الفاتحه مع الصلوات...". دوباره صدای جمعیت بلند شد و پیش از آنکه کسی صلوات سوم را از مردم بگیرد، زنه

برچسب: برای همیشه خداحافظ,برای همیشه,برای همیشه به انگلیسی, نویسنده: سارا شجاعی تاريخ: يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 4:25

بزرگ شدن، هیچ موهبتی نداشته باشد این یکی را دارد که با تمام وجود حس میکنی: "این نیز بگذرد". کودک که هستی، اتفاقات، خوب یا بد، زود فراموش میشوند. از اتفاقی بد به سراغ یک بازی میروی و برای اتفاق بد دیگر، بازی جدیدی دست و پا میکنی. حجم زمان آنقدر برایت بزرگ هست که همه ناخوشیها را ببلعد و فقط اندکی بعد به تو امکانِ شادی بدهد. در کودکی، خیلی وقتها بزرگتری هست که اطمینان بدهد، بار مشکلت را به دوش بکشد و بگوید نگران نباش، من درستش میکنم. در نوجوانی، کم کم به مشکلاتی بر میخوری که مسئولیتش کم و بیش با توست. هنوز هم بزرگتری هست که قوّت قلب بدهد و باری را از روی دوشت بردارد، هنوز مسائل آنقدرها پیچیده، سخت و لاینحل نیستند و هنوز، توانِ جدا شدن از مسئله و مشغول شدن به چیزی جذّاب را داری. اما جوانی، ظهور ِمسئولیت در چهره واقعی و غیرقابل انکار آن است. کم کم، بزرگترها بازی را به خودت میسپارند، ناگزیری تصمیم بگیری و مسئولیتش را قبول کنی، دیگر آنقدرها درگیر بازیهای مختلف نمیشوی و حواست به این راحتیها پرت نمیشود، مسائل هم دیگر آنقدرها ساده و قابلحل نیستند. برای همین است که اضطر

برچسب: نویسنده: سارا شجاعی تاريخ: يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 4:25

چقدر آزارنده است وقتی کسی خودش را در موقعیتی قرار می دهد که "انتظار می رود همه چیز را بداند". گاهی خود فرد چنین نمیکند و این دیگران اند که او را در چنین موقعیتی قرار میدهند. خیلی وقتها هم پای ِ همه چیزِ همه چیز در میان نیست، بلکه صحبت از همه چیزِ یک رشته خاص یا یک فن ّ خاص است. مثلاً مکانیکی هستی که دیگران تو را به خبرگی میشناسند یا خودت چنین وانمود کردهای. آن وقت نشستهای در موقعیت کسی که انتظار میرود همه چیز را در مورد مکانیک خودرو بداند. یا روانشناسِ پرآوازهای هستی و خودت و دیگران انتظار دارید پس ِ پشت ِ مشکلات و مصائب دیگران را به خوبی دریابی، یا پزشک ِ به نامی هستی که خودش هم به توانمندی اش در تشیخص و درمان میبالد. هرقدر این موقعیت با هویت تو عجینتر باشد، رنج ِ حاصل از نشستن در آن بیشتر و آزارندهتر میشود. هر قدر بیشتر برای کسب این موقعیت تلاش کرده باشی، بیشتر دردت میگیرد و هرقدر شادی، رضایت و آرامشت بیشتر با چنین موقعیتی گره خورده باشد، خراشهای سخت تری بر پیکره روانت مینشیند. و خب، خیلی وقتها برای تسکین این درد و رنج، دروغهای کوچک و بزرگ فراوانی به خودمان یا دیگر

برچسب: نویسنده: سارا شجاعی تاريخ: يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 4:25

صفحه بندی